می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و ویرانه خویش

می برم تا در آن نقطه دور شست و شویش دهم از رنگ گناه

شست و شویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد  می رقصد اشک آه بگزار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه بهتر انکه بپرهیزم من

به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید

عا قبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب .خونین دل

می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل

/ 0 نظر / 7 بازدید